
از هر چه میرود سخن دوست خوشتر استپیغام آشنا نفس روح پرور استهرگز وجود حاضر غایب شنیدهایمن در میان جمع و دلم جای دیگر استشاهد که در میان نبود شمع گو بمیرچون هست اگر چراغ نباشد منور استابنای روزگار به صحرا روند و باغصحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر استجان میروم که در قدم اندازمش ز شوقدرماندهام هنوز که نزلی محقر استکاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنانبازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در استجانا دلم چو عود بر آت...
ادامه مطلب
رمزش شماره دانشجویت...
ادامه مطلب